آسمون رنگ بعد از ظهرش رو از دست داده بود و من هوای دلتنگی ام . رسیدم ! به کجا نمی دانم ، به چه نمی دانم ! بعد از ظهر بود و بررسی می کردیم که کدام یک از کتابهای کافکا یا آلبرکامو را بخریم . به مفت هم نمی ارزد که در مورد چیز دیگری غیر از تاسف فکر کرد . آه از نهاد آسفالت حافظیه بلند شد ، نمی ترسیدم و آرامش وجودیم را در گرو بودن با حافظ دیده بودم . هر ثانیه از ساعت گرانقیمت هم ارزش ماندن را نمی داند ، تند تر از همیشه می دود وباید رفت . بوی شکوفه های بهاری هم طعم تلخ نبودن می دهد و گوشهایم از صدای خوابیدن جیر جیرکها یخ زده . تو حرفی برای گفتن نداری؟ نه . پاهایمان خسته نیستند اما ذهنمان خواب است .رویا می بینم زندگی ام را ، و دوست دارم اگر خوابم بیدار نشوم . راستی من اگر ساکتم می خواهم اگر تو هم خوابی بیدارت نکنم . مبادا بیدار شوی ودیگر نباشی . راستی به خاطر همه چیز ممنونم . به خدا جدی گفتم ، یعنی نه فقط اینبار بلکه همیشه جدی می گفتم آخه وقتی بودی که نمی تونستی باشی . یادم آمد، باز هم بوی تعفن رفتن زیر دماغم زد و تا گلویم سوخت و دوست دارم تف بیندازم روی آسفالت سرد جاده . وقتی نباشم چندین بار خواهم خواند قصه ای که سر از آن در نمی آوری . کاش قصه ما قصه جن وپری بود تا اگر برای بچه ها بخوانن ، بخوابند . اصلا چرا همه آدمها بیدارن ؟ چرا دنیا به یکباره خوابش نمی برد ! چرا ساعتها نمی ایستند ؟ وهمیشه ساعت 45/7 بود . کاش همه مکان ها حافظیه بود و حافظ هم بیدار نبود . گوش کن !!!! کنارما ن یک نفر عطسه می کند ، مادرم می گفت وقتی یک نفر عطسه می کند یعنی اینکه صبر کن . صبر می کنیم !! حالا دیگر شب شده و آسمان بعد از ظهر خورشید طلایی رنگش را از دست داده و الا باز هم می خواست ما را به آدم های اطرافمان نشان بدهد . صدای گند رفتن در گلویم آهنی داغ بر سلام بعد از ظهرم می کوبد . باید برویم . خداحافظ.
ظهر روز چهارشنبه بود و مثل تمام چهارشنبه های گذشته نحس و بی مروت ! از گرسنگی داشتم می مردم ، سعی کردم از توی یکی از قفسه های میز همکارم یک بیسکویت ساقه طلایی بدزدم و چند ثانیه ای معده ی پدر سوخته ام را به آرامش دعوت کنم . در همین اثنا خبر آمد که باید امروز بعد از ظهر تا ساعت 4 در این اداره بمانم و از برنامه های آبکی و الکی و بعضی وقتها هم برنامه های قلقلکی رؤسا و معاونین فیلم و عکس تهیه نمایم ! تمام ماجرا از این جا آب می خورد که می بایست چون معاون مالی این اداره حضور نداشت چند سطری عرض ادب خدمت دوست گرامیم ( سعید کارشناس که هنوز مدرک پنجم ابتداییش در پرده ای از ابهام است و معلوم نیست از کدام مدرسه ابتدایی فارغ التحصیل شده ، باید در این مورد هم کمیته ای تشکیل داد و یا از کار گروههای بی کار و گاهاً بی برنامه در استانداری خواست تا از اصل و بنیه ی مدارک این گونه افراد در ادارات نشانی بیابند . البته این را بگویم که همین سعید جون اگر در مورد مدرک و یا سابقه ی کاری سؤالی از ایشان شود زبانی سرخ دارند که از پست های متفاوت شهرداری در روستای شهید فلان جا شروع می شود تا گاهاً به مشاور استاندار در امور اجرایی و عمرانی ختم خواهد شد . اما دریغ از نوشتن و یا گفتن یک جمله ی درست و حسابی ! ناگفته نماند همین چند روز پیش هم نمی دانم از گفته های کدام کتاب صاحب مرده ایی دو صفحه ای دزدیده بود (ببخشید عاریت گرفته بود ) و خواهان درج آن در سایت های معتبر شده بود!)و نامه نامه نگاری برای من حالتی مشمئز کننده داشت و وقتی که به این قضیه فکر می کردم هزاران سطر شعرو نثر در مورد دست به سینه نبودن ، خواهش و درخواست از جمله شعر، ای شکم خیره به نانی بساز ! و اصلاً اینها به کنار از همه مهمتر اینکه من حاضر بودم از گشنگی بمیرم ولی همان چند سطر عرض ادب را به آقای به اصطلاح کارشناس اداری ننویسم ! ولی از آنجاییکه که بزرگان علم ودین هم روی بعضی نکات و بعضی جهات، نقطه ضعفی دارند از بد اتفاق ما هم که مثل همه هردو نکته و دو نقطه ی ضعفمان با هم فاصله ایی ندارند و یکی از نقاط را شب گذشته سر و سامانی دادیم ولی نقطه ی دیگر را فرصتی برای قضای بعد از حاجت پیش نیامده بود ! این شد که دست به قلم بردیم و برای معاونت مالی غایب در اداره نامه ای جهت تهیه یک پرس غذا نوشتیم تا شاید سعید کارشناس هم در صورت نبود آن معاونت محترم زیر برگه را امضایی نموده و نهاری خریداری کند از برای معده ی پدر سوخته ی من که دیگر با هیچ تنقلاتی دعوت به آرامش را نمی پذیرفت . از قضا سعید کارشناس که نامه را دیده بود برگشته و گفته بود مگه من نگفتم کسی برای نهار نامه به غیر از من نزنه ! ببر بگو نامه رو عوض کن ! ما هم که درجه دستگاههای مختلف بدنمان از سلولهای خاکستری مغز گرفته تا اسپرماتوزویید های جوارح پایین بدنمان روی 90 و100 بود در خواست نهار را پاره کردیم و یک جمله در نهایت بی ادبی ، وقاحت و بی شرمی گفتیم که احساس کردم به خودمم برخورد!
می خوام بگم عاشق به دنیا اومدم ولی اینو حتم دارم که عاشق از دنیا نخواهم رفت! اولی سودی نداره اما دومی باور کنید همون end خودمونه . آخرش ! آخه کمتر آدمی پیدا میشه تا دم مرگش عاشق بمونه حالا اگه آسمونی هم نباشه مهم نیست مهم عاشق موندنه که ما تا دم مرگمون ... خدا وکیلی تو این دوره زمونه محاله هر چند دانشمندا و باستان شناسا خورده شیشیه هایی هم از عشق لیلی و مجنون و شیرین وفرهاد خودمون تو خوزستان پیدا کردند! حتی بقایای گند زدن ژولیت در حق رومئو ثو شب ونصفه شب! بگذریم! کلاس دوم دبیرستان بودم معلم عربیمون گفت:عشق تو زندگی بوجود بیارین. انتخاب درست !! بعد عاشق شید!عشقهای امروزی یعنی برا شما بچه های گلم میگم (داشت حالا نصیحتمون می کرد)انگاری تو چشم بچه ها یا خود من یه چیزهای خونده بود . راستی یه چیزی هم بهتون بگم معلم ریاضیمون هم وقتی پای عشق و عاشقی می رسید از قراراش برامون می گفت: کجا رفته؟ به فلان دختر چی گفته و غیره. گاهی وقتا هم که سر کیف بود یه کارایی هم که کرده بود میگفت ! ما هم که یه جورایی مورمورمون میشد برا شنیدن ایجور حرفها!داشتم می گفتم اون زمان داغ بودیم. خر بودیم. گاو بودیم .مثل یه کاسه آش. مثل یه سیخ جیگر . مثل تنور داغ بودیم. حالا هم هستیم اما دیگه نه آشی تو کاسمونه نه جیگری سر سیخه . تنور هم پر از خاکستره . معلم عربیمون خدا رحمت کنه رفتگانش. هر چی میگفت افاقه نمیکرد. لا مذهب تو اون زمونا گوش نبود که دروازه بود. اونم دروازه کازرون. پیشه فرهاد و مجنون و ژولیت و رومئو رو پیشه کرده بودیم.با این تفاوت که هر یکی دو سالی تا یه لیلی یه شیرین یه عذرا یه ژولیتی پیدا میشد و خوب که می فهمیدیم خریم و داریم سواری میدیم.چشممون به جمال زیبا رویی رنگی پوش . خوش برو رو با ادا و عشوه . طنازی و حیله گر با درونی نکره اما خوش صدا آشنا میشدیم . از قدیم هم گفتن توبه گرگ مرگه !هر چند ما گربه ایم ! بماند که تو این دور زمونه همه کرگدنیم!البته طفلکی جنس مخالفا ما .یعنی . . . گناهی ندارن ! مقصز می دونی کیه؟فقط کافیه یه نگاهی به همین کنار دستیت بندازی؟ آره خودشه.ولی بی خیالش شو .بهش هيچي هم نگو ! باور كن خودتو سبك كردي؟ ارزشش هم نداره ! آقا شديم و شديم و شديم : منظورم اينه كه با خودمون می شديم نه اونايي كه چند تایی عوض كرديم . سبزه روشن. خالدار. بدون خال . سفيد . يشمي رينگ اسپورت. فرمون هيدروليك. كيلومتر پژوايي . مدل بنزي . همه آك آك ولي جون تو دلم مثل سير و سركه ازشون مي رفت ! اين آخريا با اينكه مي دونستم جنسي كه دارم مي خرم كفش آفتاب ديده اما چون دوستش داشتم و بد جوري رنگ چراغای جلوش ديوونم كرده بود نه به رو اون مياوردم نه به رو خودم اما لا مذهب اين يكي هم برا ما اون روي سكه بود! خداوند لعنت كند دوستان خير اين افراد همچين از جنس تعريف ميكنن فكر مي كني يارو دست به موش نخورده!!!!!! ((اين مال یه خانم دكتر بوده . فقط تا مطبش رفته و اومده. اون يكي ميگه به جون بچم اين جنسه خيلي كار درسته!!!!!!! فقط دست يه معلم بوده ۷ صبح مي رفته تو پاركينگ فلان جا ۲ بعد از ظهر مي اومده يه شيش ماهي هم بيشتر سوارش نبوده ! بعدا گندش در مياد كه چه پارتي هايي رفته و تو چه جاده هايي بردنش و چقدر هم بالاي ظرفيت سوارش شدن. خيلي وقتا هم يارو مايه دار بوده و همين جوري چرخ پنچر كنارجاده رهاش كرده به امون خدا! خيلي هاشون هم بعدا ميفهمي ماشين مسابقه ايي بودن و پيست ميرفتن ! رنگ و روشون هم استاد صافكار،ساده دل صادق درست كرده كه با يه توجه عميق تو صورت ماشين مي توني جاي بر چسب هاي تبليغاتي رو ماشين تشخيص بدي . بازم خوبه اگه سند و به نام نمي كنن نامردا بيمه ميكنن !من همين جا از اداره بيمه كمال تشكر را دارم! بي خيلل سرتون رو درد اوردم ۱۰۰۰ بار ۲۰۰۰ بار ۱۰۰۰۰۰بار دلمون با یه نیم نگاه بعضی رفت تو آسمون و همون جا ستاره شد. و برای شبای یارو نور می داد . اینقده دلمونو واسه این و اون ماه و ستاره کردیم که دیگه آسمون دلمون شده روز روز ! آفتابی آفتابی! دیگه نه می بینه شبو نه دوست داره آسمون تو شب و نه می خواد شب باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یارو می گفت باور کن خسته شدم . گیر اومدم چی کار کنم؟ می خوام برم از همون کارخونه یه پیکان سند به نام بگیرم و بیام خودم با دست خودم بنزین و روغنشو بریزم. ففقط هم برم تا اداره و برگردم خونه . اصلا بعد از تایم اداری هم باهاش مسافر کشی نمی کنم! آخه می ترسم کسی عاشقش بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بهمن ۱۳۸۵
|
درد های من |