بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب
از استانی دیگر توسط یکی از آشنایان باخبر شده بود که در استان همجوارشان یکی از کاندیده ها به هر نفر که مدت 7 روز برایش تبلیغ کند چه ازپخش تراکت و هدیه های ناقابل تبلیغاتی، چه از پخش و توزیع شعارهای دروغکی و آبکی اندکی دینار می دهد، وضع مالی خانواده خوب نیست !
آخر اسفند – تورم – شلوغی بازار – صدای گریه بهانه ها – شیرینی های پشت ویترین– آدم های زرق و برق دار – پوتین های تا زیر زانو –شکستن قلک خالی از پول ! گوشه ایی از این شهر یک نفر چشم به راه 20 اسکناس سبز برای خرید لباس ، یک نفر چند قرص نان از همسایه قرض می گیرد می خورد – یک نفر خرج میلیاردی برای نشستن بر روی یکی از کرسی های سبز ، حامله بود و هشت ماه داشت (معذرت می خوام از کلیه خانم هایی که با این خبرخاطر مبارکشان را آزردم) می گفت : مجبور بودم ، به این پول نیاز دارم .
290روز گذشت بدون اینکه منتظر 9 روز دیگر باشد ضربان قلبش را تندتر کرد تقصیری نداشت نمی دونست همین کسی که سخت داره انتظارش رو می کشه تو یکی از مشکلات این دنیا مثل خر گیر کرده (از آقایان و خانمهای با ادب معذرت می خواهم.)
انتظار، سکوت، سرما و یونیفرم های رنگ آبی تیره حالم رو بهم میزد خیلی دوست داشتم ساعت بیمارستان تو یه چشم بهم زدن مثل ساعت خونه ی پلنگ صورتی ساعت 7 صبح رو نشون می داد، ساعت 7 رو نشون نداد و ماتا صبح روبروی بیمارستان مضطرب و لزران به انتظار ورود شخصی به این دنیا بودیم صبح زود از پرستار بخش سئوال ورود فرد جدید رو گرفتم و فهمیدم تویه جای به این کوچکی از دیشب تا الان 7 نفر جدید وارد شدن و هیچکدام ربطی به ما نداشتند با ناامیدی برگشتم و رفتم اداره، دلشوره عجیبی دائم روحم را از فلسفه انتظار بیهوده لکه دار میکرد. خیلی دوست داشتم به همین هایی که اطرافم هستند قناعت کنم ودیگر منتظر نباشم ولی نمی شد!
(ساعت 2 بعداز ظهر همان روز داخلی- بیمارستان) یک نفر از خوشحالی گریه می کرد یک نفر هم بیهوش بود و یک نفر دیگر هم حسابی گریه میکرد و سرخ شده بود و کسی نبود جز کسی که 8 سال، ما منتظرش بودیم.
فاطیما تولد شد، ما خوشحال بودیم و مادرش بیهوش بود .
مادرش به هوش آمد ما رفته بودیم و فاطیما گریه می کرد
تو یه خیابون باریک یه جایی کوچیک یه دفتر کوچیکتر یه آدم با یه دل بزرگ با یه روح بزرگتر و با یه امید قوی خودش با چند تا از بچه های دانشگاه دور هم جمع شده بودند و راجع به انتخاب شدن و انتخابات با هم صحبت می کردند . وارد شدم گفتم : سلام . دکتر دستام رو سخت فشرد و گفت: . . . . ازدفتر که اومدم بیرون پیش خودم گفتم باید برم تو وبلاگم بنویسم که یه آدم بزرگ تو یه دفتر کوچیک خودش رو برا یه شهر بزرگ کاندید کرده .